الهی، تو «موسای کلیم» را و «هارون» عزیز را به نزدیک فرعون ظالم کافر فرستادی و گفتی: سخن با او آهسته و نرم گویید.
الهی، این لطف توست با کسی که دعوی خدایی می کند، لطف تو چگونه بود با کسی که تو را از میان جان و دل خدمت کند؟
الهی، لطف و حلم تو با کسی که «انا ربکم الاعلی» گوید این است، پس لطف تو با کسی که «سبحان ربی الاعلی» گوید که می داند، چه خواهد بود؟
الهی، در جمله مال و ملک من جز گلیمی کهنه نیست. با این همه، اگر کسی از من بخواهد، اگرچه محتاجم، از او باز ندارم. تو را چندین هزار رحمت است و به ذره ای محتاج نه ای؛ و چندین درمانده رحمت از ایشان دریغ داشتن چون بود؟
خدایا، هر گناه که از من در وجود می آید دو روی دارد: یکی روی به لطف تو دارد، یکی به ضعف من؛ تا بدان روی گناهم عفو کنی که به لطف تو دارد، و بدان روی بیامرزی که به ضعف من دارد.
الهی، شیرین ترین عطاها در دل من، رجای تو خداوند است؛ و خوشترین سخنها بر زبان این گنهکار ثنای توست و دوست ترین وقتها بر این بنده مسکین گنهکار لقای توست.
|
خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدایا آنچه می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود. خدایا دل شکسته ام، زجر کشیده ام، ظلم زده ام، از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم، در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته ام، تنها ترا می شناسم ، تنها به سوی تو می آیم، تنها با تو راز و نیاز می کنم.
|
|
|
من اینقدر احساس بی نیازی می کنم که در زیر شدیدترین حملات هم از کسی تقاضای کمک نمی کنم ، حتی فریاد بر نمی آورم حتی آه نمی کشم در دنیای فقر آنقدر پیش می روم که به غنای مطلق برسم و اکنون اگر این کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بیرون می ریزم برای آنست که دوران خطر سپری شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همت و اراده پیروز شده است.
|
خدایا از آنچه کرده ام اجر نمی خواهم و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمی فروشم، آنچه داشته ام تو داده ای و آنچه کرده ام تو میسرنمودی، همه استعدادهای من، همه قدرتهای من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده ام که پاداشی بخواهم.
خدایا هنگامی که غرش رعد آسای من در بحبوحه طوفان حوادث محو می شد و به کسی نمی رسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپدید می شد... تو ای خدای من، ناله ضعیف شبانگاه مرا می شنیدی و بر قلب خفته ام نورمی تافتی و به استغاثه من لبیک می گفتی. تو ای خدای من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت نا امیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی.
در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی... خدایا تو را شکر می کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچکس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.
|
ملکا، پادشاها، آتشهای حرص ما را به آب رحمت خویش بنشان.
جان مشتاقان را شراب وحدتت بچشان.
ضمیر دل ما را به انوار معرفت و اسرار وحدت منور و روشن دار.
دامنهای امید ما را - که در صحرای سعت رحمت تو باز گشاده ایم - به مرغان سعادت و شکارهای کرامت مشرف و مکرم گردان.
آه سحرگاه سوختگان راه را به سمع قبول و عاطفت استماع کن.
آنچه دشمنان می خواهند بر ما، از ما دور دار؛
آنچه دوستان می خواهند و گمان می برند، ما را عالیتر و بهتر از آن گردان.
ای خزانه لطف تو بی پایان و ای دریای باپهنای کرم تو بیکران.
|
دخترم سارا و من با هم دوستان خوبی بودیم. او با شوهر و بچه هایش در یکی از شهرهای نزدیک زندگی میکردند و همیشه با هم یا تلفنی صحبت می کردیم یا به من زود زود سر می زد.
وقتی تلفن می زد همیشه می گفت : سلام، مادر، منم و من هم می گفتم: سلام من، چطوری؟ او حتی زیر نامه هایش را همیشه "من" امضا می کرد و من هم برای اذیت او را "من" صدا می کردم.
بعدها سارا به طور ناگهانی و بی مقدمه در اثر خونریزی مغزی جان خود را از دست داد. ناگفته پیداست که تمام وجودم تحلیل رفت! چراکه هیچ دردی برای من به اندازه از دست دادن تنها گل زندگی ام نبود.
تصمیم گرفتیم اعضای بدن او را به دیگران اهدا کنیم تا شاید این وضعیت غم انگیز و اسف بار را به امری نیکوکارانه بدل کرده باشیم.چیزی از این حادثه نگذشته بود که سازمان بازیابی و اهدا اعضا به من اطلاع داد که اعضای بدن دخترم را در کجاها مورد استفاده قرار داده اند.
حدود یک سال بعد نامه زیبایی از مرد جوانی دریافت کردم که لوزالمعده و یکی از کلیه های دخترم را به او اهدا کرده بودند.
در نامه خود از کار من و خانوده ام بسیار تشکر کرده بود و زندگی خود را مدیون ما می دانست و من در حالی که غم از دست دادن دخترم را به یاد داشتم گریه می کردم و نامه را می خواندم.
به آخر نامه که رسیدم، می خواستم بدانم این نامه را چه کسی نوشته است و در عین ناباوری در زیر نامه نوشته بود "من"
|
|
|