|
|
در آغاز حتی نیستی هم وجود نداشت
زیرا باید هستی وجود می داشت که نیستی در مقابل آن معنا می یافت و تعریف می شد
و تنها خود خداوند بود جدای از همه هست و نیستها
و روزی خداوند اراده کرد تا روحش را در عالم وجود نمایان سازد و اینطور بود که هستی با همه زیبائیهایش شکل گرفت
و طبیعت و هستی از وجود او سرچشمه گرفت و خداوند عکس خود را برای اندیشه و توجه در زمین به یادگار گذاشت
برای دیدن عکسهای بزرگتر لطفا به کهکشانها نگاه کنید .کهکشانهائی که در آنها سایر آفریده های او در آنها ادامه زندگی می دهند
و به این اندیشه کنیدکه هستی تا کجا امتداد دارد و یقینا در نقطه ای هستی به پایان می رسد و پس از آن مرز که هستی به پایان می رسد نیستی آغاز می شود
نیستی که نیست ، اما آغاز می شود
زیرا هستی انتهائی دارد
و شک نداشته باشید که اگر تعریف ما از خداوند تنها خلاصه به بهشت و جهنمش نمیشد دیگر برای همه ما آزار رساندن به دیگران برای کسب امتیازات مادی هیچ مفهومی نداشت
|
|
در زمان های بسیار دور وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، تمام فضیلت ها و تباهی ها (شامل کلیه صفت های خوب و بد انسانی) به دور هم جمع شده بودند، خسته تر و کسل تر از همیشه!!!
ناگهان در میان آنان، ذکاوت ایستاد و گفت: بیائید یک بازی کنیم، مثلاٌ قایم باشک....، همه از این پیشنهاد شاد شدند و قرار شد که دیوانگی چشم بگذارد و از آنجائی که هیچ کس نمی خواست تا دیوانگی او را پیدا کند ، همگی رفتند تا جائی پنهان شوند.....، دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم گذاشت و شروع به شمارش کرد، 1،2،3....همه رفتند و پنهان شدند.....
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در پشت ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشود ، اما به زیر دریا رفت، طمع در داخل یک کیسه پنهان شد،..... و دیوانگی مشغول شمردن بود هشتاد، هشتاد ویک،.... همه پنهان شده بودن به جز عشق که همواره مردد بود که کجا پنهان شود چون جای مناسب خود را پیدا نمیکرد!!!! جای تعجب هم نداشت چون همگان میدانند که پنهان کردن عشق کاری بس دشوار است!!
در همین حال دیوانگی نیز به پایان شمارش خود نزدیک میشد 95و96و97.... و هنگامی که به 100 رسید، عشق پرید و درمیان یک بوته گل رز سرخ پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد که دارم می آیم ....و اولین کسی را که پیدا کرد، تنبلی بود که درست بر سر راه دیوانگی نشسته بود و از زور تنبلی از جایش تکان نخورده بود! سپس لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود! دروغ راته دریاچه و هوس را در مرکز زمین یافت، همه را یکی یکی یافت به جز عشق!!!!
دیوانگی از یافتن عشق نا امید شده بود که حسادت در گوشش زمزمه کرد مبادا او را پیدا نکنی !!! در این بین خیانت به او ندا داد تو فقط باید او را پیدا کنی ، من جای او را به تو نشان میدهم! او در پشت بوته رز گل سرخ پنهان است!!
ناگهان دیوانگی با هیجان زیاد شاخه ای تیز و چنگه مانند را از درخت جدا کرد و با هیجان بسیار در بوته رز سرخ فرو کرد!! که ناگهان با ناله ای متوقف شد!
عشق از میان بوته گل سرخ بیرون آمد در حالیکه با دستانش چشمان خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میریخت!! شاخه ها در چشمان عشق فرو رفته بودند و او دیگر قادر نبود چیزی را ببیند ، عشق کور شده بود!!!
دیوانگی فریاد زد خداوندا من با تو چه کردم، حالا چگونه میتوانم آن را جبران نمایم؟؟ عشق پاسخ داد تو دیگر نمیتوانی مرا درمان نمائی ...!! اما اگر میخواهی کاری برایم انجام دهی راهنمای من در راه باش!
و اینگونه است که میگویند عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست!!!
|
ازمن می پرسید چگونه دیوانه شدم ؟
چنین روی داد:
یک روزبسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند از خواب عمیقی بیدار شدم ودیدم که همه نقابهایم رادزدیده اند
- همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم ودر هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم .
پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم وفریاد زدم :
«دزد،دزد،دزدان نابکار»
مردان وزنان بر من خندیدند وپاره ای از آنها از ترس من به خانه ها یشان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسیدم ،جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد بر آورد
«این مرد دیوانه است »
من سر برداشتم که او را ببینم خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید ومن از عشق خورشید مشتعل شدم ،
ودیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم وگویی درحال خلسه فریادزدم
«رحمت ،رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند»
چننین بود که من دیوانه شدم.
واز برکت دیوانگی هم به آزادی وهم به امنیت رسیده ام
آزادی تنهایی وامنیت از فهمیده شدن .
زیرا کسانی که مارا می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.
ولی مبادا که از این امنیت ،زیاد غره شوم حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است .
|
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم «لطیف» را دوستتر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق میافتم.
خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمیشدم. اما ...
زمین تیره بود. کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختیاش گرفت و دستم به تیرگیاش آغشته شد.
و من هر روز قطرهقطره تیرهتر شدم و ذرهذره سختتر.
من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمیگذرد، دیگر آب از من عبور نمیکند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاریام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کردهام، گریه نمیکنم تا تمام نشود،
میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک سنگریزه شود و روح سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشهها بشکند و دلهای نازک شرحهشرحه شود؟
وقتی تیرهایم، وقتی سراپا کدریم، به چشم میآییم و دیده میشویم، اما لطافت که از حد بگذرد، ناپدید میشود.
یا لطیف! کاشکی دوباره مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من میبخشیدی یا میچکیدم و میوزیدم و ناپدید میشدم،
مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که ناپیدایی... یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش
|
|
|
قصه آدم، قصه یک دل است و یک نردبان. قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا خدا. قصه آدم، قصه هزار راه است و یک نشانی.
قصه جستوجو. قصه از هر کجا تا او.قصه آدم، قصه پیله است و پروانه، قصة تنیدن و پاره کردن. قصه به درآمدن، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصهام؛ قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است، دلی که از بالا بلندی واهمه دارد، از افتادن.
پایین پای نردبانت چقدر دل افتاده است!
دست دلم را میگیری؟ مواظبی که نیفتد؟
من هنوز اول قصهام؛ قصه هزار راه و یک نشانی.
نشانیت را اما گم کردهام. باد وزید و نشانیات را بُرد.
نشانیات را دوباره به من میدهی؟ با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟
من هنوز اول قصهام. قصه پیله و پروانه، کسی پیله بافتن را یادم نداده است. به من میگویی پیلهام را چطوری ببافم؟
پروانگی را یادم میدهی؟
دو بال ناتمام و یک آسمان
من هنوز اول قصهام. قصه...
|